زندگی مبهم

مینویسم از خودم ، از همه ؛ شاید کمی آرامش هم نصیب من بشه

آرزوی تازه میخواهم

همیشه دلم می‌خواست برم کاخ الحمرا رو ببینم. برم ببینم موزه مادام توسو چیه، این لوور که هی ازش تعریف می‌کنند کجاست، برج ایفل از نزدیک چه شکلیه، قدم زدن تو شانزلیزه چه جوریه، این کافه‌های پاریس که می‌گن یعنی چی، جیپسی‌ها چه جوری فلامینکو می‌رقصن، دیوار برلین، دیوار برلین که یه عمر شنیدم چی هست اصلا، سواحل مدیترانه یعنی چی، تو خیابون چراغ قرمز آدم‌ها چی کار می‌کنن.
همیشه آرزوم بود که تو جشن کریسمس با مامان بابا باشم. که بغل درخت کریسمس عکس بگیرم، که از بابانوئل کادو بگیرم، که برای تحویل سال نو برم وایستم تو میدون بزرگ شهر و از ده تا یک بشمارم و بعدش هورا بکشم.
خب حالا همه‌ی این‌کارها رو کردم، همه‌ی این جاها رو دیدم. از بابانوئل کادو گرفتم  وسط میدون اصلی  از ده تا یک شمردم تا سال 2011 بشه.
و حالا امروز از صبح تا حالا روی تخت دراز کشیدم و دارم باخودم فکر می‌کنم که حالا باید چی کار کنم؟

+   Aria Lonely ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩