زندگی مبهم

مینویسم از خودم ، از همه ؛ شاید کمی آرامش هم نصیب من بشه

یاد بگیر

گاهی آدم هایی می آیند که گند می زنند به تمامی چیزهایی که برایت روزی عزیز بوده است..آدم هایی که عاشقت می کنند و پایبند و زمانی که دیگر چشمانت کسی را نمی بیند می روند..با همین سادگی.. و تو می مانی و تمام زخم ها.. خالی شدن ها.. مردن ها.. شاید چندین سال طول بکشد تا همان یک شب و بوسه و هم آغوشی را کم کم از خاطرت محو کنی.. فراموشش که نمی توانی بکنی.. اما سعی می کنی دیگر به یاد نیاری اش که دیگر زخم هایت را روزی چندین و چند بار باز نکنی و...روزها می گذرد ..چندین سال بعد به گوشت می رسد که دربه در به دنبالت می گردد ، پیدایت می کند و با هم قهوه ای می خورید..توی چشمهایت زل می زند و برایت از روزهایی که تو زجرش را کشیده ای می گوید درحالی که سرش را پایین انداخته و گوشه ی چشمش تر است.. می خواهد با تمام ِ این اطوارهای از پیش تعین شده دلت را بلرزاند.آخرش هم بگوید " حلالم کن.. "

"نه" گفتن را یاد بگیر...

بادست هایت گوش ِ دلت را بگیر تا چیزی نشنود.. چشمانت را ببند و بگو " حلالت نمی کنم.. هرگز.. "

می دانی جان ِ دلم، باید آنقدر زجر بکشد تا بی حساب شوید!

این  را اگر گوش کنی به تمام سوال های بی جوابت می رسی.. !

+   Aria Lonely ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩