زندگی مبهم

مینویسم از خودم ، از همه ؛ شاید کمی آرامش هم نصیب من بشه

چم شده من

دوست دارم که نباشم

زنده باشم اما نباشم

مخفی باشم مثل قهرمانی از قهرمانان که نامرعی هست در شبکه سی بی سی که گاهی وقت میکنم نگاهی میندازم

سرم درد دارد

چشمانم سوخیدن می کند

شکمم چسبیده

لبانم خشکیده

اونجایم هم حالش خوب نیست

سرمای زیر صفر اینجا فکر کنم بهش نساخته

هنوز راضی به دکتر نشده ام

اگر که حدث زدم نزدیک هست به خواجه شدن شاید سری به دکی بزنم

بی ادب شدم

بی روحیه

بی حس و حال

من چم شده

هیچ چیزی راضی و ارضا نمی کنه من رو

از هیچ چیزی لذت نمی برم

جذاب نیست برام

همه رو می خندونم شاد نگه می دارم بهشون انرژی و دلگرمی می دم و درد هاشون رو می شنوم و کمک می کنم اما نمی تونم کسی رو شریک خودم بدونم و بااون بگم

خیلی دوست دارم بشینم نگفته ها رو بنویسم اما اینجا رو خیلی ها می شناسن و هم دلم نمیاد این دامین رو رها کنم

مانده ام در کوچه های دلواپسی

عکس های محرم رو از نت می بینم

کاش ایران بودم من هم و تو اون حس و حوا

اینجا زیاد حال نمی ده

دلم آش و پلو و شله زرد نذری هوس کرده

قربانت ؛ خدافظ

+   Aria Lonely ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩