زندگی مبهم

مینویسم از خودم ، از همه ؛ شاید کمی آرامش هم نصیب من بشه

عصب

 چشمم تیک میزند ؛ دکتر میگه عصبیه ، مامان میگه اینجا دیگه چرا مشکل عصبی داری ، من سکوتی می کنم از جنس مبهم به خودم فکر میکنم به اینکه چی میخوام از خودم از زندگی از آدمها از همه چیز

می فهمم هیچ چیز

صدام گرفته یکی بهم گفته بهت میاد خشن میزنی اینطوری بیش تر

دوست داشتم با کمر بند خفه اش کنم بعد هم بندازم توله سگ ها تیکه تیکش کنند تا بفهمه خشن بودن مزه اش چطوره

چند ساعتی کل کل کردم با کسی سر ماشین و موبایل و لپ تاپ و ... جدید

جالبه همه زندگی همین ها هست ؟

دوست دارم یه صبحانه حداقل همه با هم بخوریم

3 نفری

زیاد هم نیستیم که جمع کردنش سخت باشه ها

دوست دارم معتاد بشم اون هم از نوع خرکی که کرم بزنم شاید بیشتر دور و برم بپلکن اینهایی که باید بپلکن نه اون عزیزان ف 1 ح ش ه

تعطیلات هم هیچ گورستانی نرفتیم

به درک به گور سیاه

خانواده دیگه چیه

کجاست این بطری پس

از همه چیز محروم شدم انگاری

ملتهب شده نمیشه ...

+   Aria Lonely ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩